راز نگفته
خدایا عشق تو حس این چشمهای گریون
بازم یه یلدای دیگه گذشت ... یه یلدای دیگه از عمرمون رد شد ... به قول عزیزی باید یه دقیقه بیشتر با هم بودنمونو جشن بگیریم امسال هم خوب بود .. کسی خونتمون بود که خیلی دوسش دارم اما پارسال یه چیز دیگه بود ... خیلی سعی کردم به پارسال فکر نکنم اما امان از خاطره ها ... دلم بد جوری گرفت .. دلم هوای مهمونای پارسالمونو کرد ... جاشونو خالی بود دلم هوای عشق گمشده مو کرد ... جای اونم خیلی خالی بود ... راستی خدایا عشقم چی شد؟ و امروز اول دی ماه ... سه ماه تا عید مونده ... راستی امسال چه زود گذشت ؟ شاید واسه این بود که ... نمی دونم ....؟ و بازم میگم ... : کاش زندگی دکمه برگشت داشت ...! کاش ... نمی دونم سال دیگه .. یلدای دیگه هستم یا نه ؟ کجا هستم و با کیا هستم ؟ اما خدایا خودت همه بنده هاتو شاد و خوشحال و عاقبت بخیر کن خدایا خودت در درون من هستی ... بهتر از همه . همه چیز رو میدونی ... خودت ... تنها خودت .. و فقط خودت میتونی کمکم کنی ... پس مثل همیشه منتظرم خدایا خودمم نمیدونماز کی گلایه کنم... از تو ..؟ از خودم ؟ از اون ...؟ نمی دونم .... همینو میدونم که خیلی سنگینه ... قلب رو می گم .... خبر از اشنایی نیست اینجا ز شعله عشق رد پایی نیست اینجا بیا ای دل بیا تا بار بندیم برای عشق جایی نیست اینجا بشکند دست قضا که پر پروزمو بست ....![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


